قبل از ورود به این بحث،لازم است تعریف وبلاگ را برگرفته از فن آوری اطلاعات یزد در اینجا بازگو نمایم:
"وبلاگ ترکیبی از دو کلمه web و log به معنی ثبت روزانه وقایع در web است. پدیده وبلاگ نویسی از سال 80 در ایران شروع به رشد نمود. اما از آن تاریخ تا کنون، رشد فزاینده ای داشته و روز به روز بر تعداد علاقه مندان آن افزوده می شود.
وبلاگ،یک صفحه وب(مشابه یک روزنامه شخصی) و با قابلیت دستیابی عموم کاربران به آن است. وبلاگ ها ،بر اساس یک نظم خاص به هنگام و محتوای وبلاگ نشان دهنده شخصیت مولف و یا مولفان آن می باشد.اولویت استقرار و یا نشر مطلب بر اساس یک ساختار زمانی شکل می گیرد."
از نظر نگارنده،در یک ارزیابی اجمالی،وبلاگ های معلمان را به دو گروه می توان تقسیم کرد:
1 – وبلاگ های تخصصی
2 –وبلاگ های صنفی با رویکرد انتقادی
وبلاگ های نوع اول حول یک موضوع علمی و متناسب با رشته و موضوع مورد علاقه نویسنده آن شکل می گیرد. نگاهی کلی به مطالب و محتوای این گونه وبلاگ ها نشان می دهد که بسیاری از مطالب آنها کپی برداری و در حالت خوش بینانه آن نسخه برداری از جاهای دیگر است! ضمن آنکه بسیاری از انها به روز نشده و یا نمی شوند.
وبلاگ های نوع دوم اکثرا متعلق به تشکیلات صنفی مدنی معلمان و یا اعضای انها می باشند. به جرات می توان گفت که تعداد قلیلی از این وبلاگ ها،با یک روش علی- معلولی به مسایل و مشکلات آموزش و پرورش می پردازند. ضمن آنکه به دلایل مختلف،این وبلاگ ها بعضا ماههاست که به روز نشده اند و به محض بروز یک جرقه و یا حادثه مهم،فعال می شوند. این را نیز نباید از نظر دور داشت که به علت حاکمیت فضای بسته فرهنگی و نیز محدودیت و یا فقدان آزادی بیان،پس از مدتی این وبلاگ ها فیلتر می شوند !
اما موضوع مهمتر و قابل تامل این است که جامعه بزرگ معلمان ایران علی رغم کثرت جمعیت شان که به یک عبارت بزرکترین گروه اجتماعی ونیز تاثیرگذارترین طبقه (فعلا بالقوه) در جامعه به شمار می روند از نظر تعداد وبلاگ نویسان در مرتبه بسیار پایینی قرار دارند. ضمن آنکه تعداد کثیری از معلمان ما اهل مطالعه روزنامه نیستند.
علت چیست؟
اولین و شاید سادهترین فرضیه ای که می توان در برابر این بیان مسئله مطرح نمود"فقر اقتصادی و مشکلات عدیده معیشتی معلمان" است. به زبان ساده تر، مشغولیات اقتصادی اجازه تنفس به معلمان در فضای مجازی را نمی دهد ولی در یک ارزیابی واقع بینانه و منصفانه می توان گفت که این مسئله نمی تواند شرط کافی (و نه لازم) برای استقبال کم معلمان از وبلاگ نویسی باشد. از طرف دیگر میزان استقبال معلمان از این ابزار را می توان با میزان تعلق پذیری و یا وابستگی آنان به گروه های صنفی مدنی مقایسه کرد.
مسئله مهمتر آنکه مطالعه رفتار اجتماعی مردم چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن مبین این موضوع است که حتی افراد پس از ارضای نیازهای اساسی مادی و اقتصادی،در "مدیریت رفتارهای اجتماعی" و سطوح بالاتر مشکل اساسی و جدی دارند. می توان ادعا کرد مردم ایران به درستی نمی دانند این گونه رفتارها را چگونه باید سازماندهی و هدایت کنند و متاسفانه شاید به خاطر خوش باوری و ضعف حافظه تاریخی افراد و جریانات فرصت طلب با توسل به موج سواری با ابزارها و ایتم های مختلف،آنان را در یک حالت بلا تکلیفی و سرگردانی و بعد از آن جهت بقای قدرتشان در یک حالت انزوا و یا انفعال قرار می دهند.
اینجاست که ضعف و نارسایی کارکرد روشنفکران و گروه های مرجع خود را نمایان می سازد. لشگر روشنفکری ایران در بزنگاههای مهم و راهبردی همیشه قافیه را باخته است و عرصه را به رقیب واگذار کرده است و پس از طی یک مرحله سکون برای ترمیم گذشته دوباره به صحنه برگشته است اما این ورود ها معمولا نوشدارو پس از مرگ سهراب بوده است!
دومین فرضیه ای که می توان مطرح ساخت این است که فضای جامعه معلمان متاثر از خصوصیات و شرایط اجتماعی است. این فرضیه نمی تواند قابل قبول باشد چرا که حتی مردم عادی نیز در مقیاس بسیار وسیعتر از فضای وبلاگ نویسی استفاده می کنند.
واقعیت تلخ این است که جامعه فرهنگی ایران متاثر از شرایط تحمیل شده برنامه ریزی شده در حال حرکت به سوی نوعی " لمپنیسم فرهنگی" است!
فقر اقتصادی در کنار فقر فرهنگی می رود تا آخرین بازمانده های مرجع بودن را از جامعه معلمان باز ستاند و این یک زنگ خطر و هشدار جدی برای مسئولان و برنامه ریزان است تا چشم خود را به واقعیتها نبندند .
شاید فضای آرام و یکنواخت برای بالا دستها خوشایند و دلپذیر باشد اما شواهد و مطالعه روحیات و جغرافیای سیاسی و اجتماعی جامعه نشان میدهد که جامعه فرهنگی و متاثر از آن کل جامعه از معیارها و یا پارامترهای یک "جامعه سالم " فاصله گرفته است.
بروز و پیشایند ناکامی ها و شکست های متعدد در عرصه های مختلف برای جامعه معلمان و به طبع آن جامعه ایران فضا را بسوی پرخاشگری ،یاس و بدبینی و عاقبت انزوا وانفعال کشانده است !
آری !
جامعه فرهنگی ما ،"خوددرمانده " شده است که حتی توان فریاد کشیدن را از دست داده است و برای خروج از این بحران تنها کاری که می توان انجام داد دو چیز است:
اول نهادسازی مدنی و دوم آگاه سازی افکار عمومی
در مرحله اول باید معلمان از همه ابزارها و تریبون ها مانند گروه ها ،احزاب .....برای کانالیزه کردن و پیگیری مجدانه مطالبات واقعی شان استفاده کنند و در فاز دوم با رسیدن به مرحله پختگی درونی با توسل به روش " الگوسازی و الگو پذیری " در فرایند آگاه سازی افکار عمومی این آموزه ها را به لایه ها و اقشار دیگر جامعه قبض ،بسط و توسعه دهند .
تنها در این صورت است که میتوان به آینده ای بهتر امیدوار بود.
معلمان هیچ موقع و تحت هیچ شرایطی نباید خود را دست کم بگیرند.
جامعه معلمان باید با " بازخوانی – بازسازی و نوسازی" گذشته خود افق آینده را طراحی و ترسیم کند و این امر از هیچ کس جز خود آنان ساخته نیست !
به امید فردایی بهتر !
علي پورسليمان






