چندي است با اينكه الويت نيازهاي معلمان با توجه به فصل موضوع " افزايش حقوق آنها " دستمايه اختلاف تفسير و تعبير ميان دولت و ديوان عدالت اداري قرار گرفته است و چه بسا سرنوشت يك ساله معيشتي و اقتصادي معلمان در اين مدت بسيار كوتاه و گذرا ساخته و پرداخته خواهد شد و چشمان نگران معلمان و خانواده هاي آنها به اراده اراده مداران و چرخش قلم آنها دوخته شده است معدود افرادي سعي دارند با علم كردن و بزرگ نمايي يك موضوع كم اهميت كه شايد سنخيتي با نيازها و مطالب روز جامعه معلمان نداشته باشد ولي در عين حال قابل بررسي مجدد و واكاوي در همه ادوار و اوقات باشد؛ از اين رهگذر بار ديگر خود را در افكار عمومي معلمان مطرح كنند شايد براي اثبات اين نظريه كه " من بوده ام و هستم " و شايد " من ساز مخالف كوك مي كنم پس هستم" در اين يادداشت سعي خواهم كرد مرور و نقدي بر مسايل مطروحه داشته باشم .
در يادداشت شيرزاد عبداللهي با " عنوان نقدي بر تشكل هاي صنفي معلمان ؛ كانون صنفي معلمان تهران و خطر تجزيه " در روزنامه كارگزاران مورخ 4 خرداد چنين آمده است :
"..... مهمترين آفت هاي تشكل هاي صنفي معلمان سه چيز است : اول : وسوسه قوي ورود به عرصه سياست ؛ دوم : وسوسه ورود به عرصه فعاليت هاي اقتصادي ؛ سوم: ماجراجويي و جاه طلبي شخصي افرادي كه در راس تشكل ها قرار مي گيرد. اين عوارض سه گانه ؛ باشگاه مهرگان را در دهه 40 از درون متلاشي كرد و خانه معلمان را در سال 81 از عرصه صنفي حذف كرد و اينك كانون صنفي معلمان تهران با ابتلا به اين عوارض در خطر تجزيه و تلاشي قرار گرفته است . فشار بيروني تنها به اعتبار ضعف هاي دروني باعث تضعيف تشكل ها مي شود و نقد ولو بي رحمانه باعث جدا شدن سره از ناسره مي گردد. آيا كانون نيز به سرنوشت خانه معلمان شمس و باشگاه مهرگان درخشش دچار مي شود؟ "
همين عبارات در روزنامه اعتماد مورخ 5/3/87 توسط خانم ناهيد ميرزايي با عنوان" باندهاي سياسي و تجاري درون تشكل هاي معلمان " به گونه اي ديگر تكرار گرديده است :
"دو خطر در كمين تشكل هاي صنفي و فعالان اين تشكل هاست : خطر اول ورود به فعاليت تجاري و دلالي با استفاده از اعتبار اجتماعي معلمان است.
خطر ديگر ورود به ميدان سياست و هزينه كردن اعتبار معلمان و كانون ها درپاي مطامع سياسي اشخاص و باندهاست. اين اتفاقي است كه در سال 86 افتاد و بخشي از فعالان صنفي در تهران از يك سو وارد زد و بند با احزاب و ائتلاف هاي سياسي شدند و از طرفي با ورود به عرصه تجارت آن هم از نوع دلالي و رانتي مانند بورس بازي زمين و مسكن با اعتبار معلم بازي كردند . اين پروسه همچنان ادامه دارد .
تجارت تلخ دور و نزديك فعاليت صنفي معلمان ايران نشان از استفاده ابزاري از اين قشر در معادلات سياسي و اقتصادي دارد. ماجراي باشگاه مهرگان و به قدرت رسيدن درخشش ها بر گرده معلمان در سال هاي آغازين دهه 40 نمونه دوري از اين آلودگي هاست. درخشش آرمان معلمان را با سياست معامله كرد ".
- نكته اول؛ استناد اين دو نفربراي اثبات سخنان خود به عملكرد باشگاه مهرگان است . اين دوستان فراموش كرده اند كه آقاي درخشش در سال 1332 نماينده مجلس شوراي ملي بوده است وتازه حدود 8 سال بعد و در سال 1340 و بعد از وقايعي كه منجر به شهادت دكتر خانعلي گرديد ايشان به پست وزارت فرهنگ رسيد و يك سال بعد اين تشكل تعطيل گرديد .
آيا تعطيل شدن باشگاه مهرگان به علت عملكرد آقاي درخشش به عنوان يك شخص بوده است و يا اينكه شرايط اجتماعي و جغرافيايي سياسي جامعه و نيز روحيات فرهنگ حاكم بر روابط ميان فردي معلمان اجازه ادامه حيات به اين تشكل را نداده است؟
اگر آقاي درخشش باز هم پست وزارت را قبول نمي كرد آيا باز هم مي توانست بعدها همانند سال 1340 بر شرايط كلي جامعه تاثيرگذار باشد؟
پذيرش اين مساله منتج به اين است كه تشكل را قائم به يك فرد بدانيم. تشكلي كه بخواهد توسط يك و يا حداكثر عده معدود اداره شود چگونه خواهد توانست در شرايط مختلف و تهديدهاي سيستمي به كار خود ادامه دهد؟
نگارنده در يادداشت " آيا دكتر خانعلي مي تواند الگوي مبارزات صنفي معلمان ايران باشد " تصريح كرد كه چند درصد از معلمان ايران در جريان تجمعات و تحصن در سال هاي 80 و 82 و 83 و85 حمايت علني و يا ضمني خود را از مواضع تشكل ها بيان كردند و نتيجه منطقي اين گزاره اين بوده است كه معلمان معاصر ما نسبت به معلمان چند دهه قبل در بسياري از زمينه ها و مو لفه ها پسر فت نيز داشته اند!
آيا اين فرضيه را نمي توان مطرح كرد كه بودن آقاي درخشش در كسوت نماينده مجلس به نفوذ و تاثيرگذاري باشگاه مهرگان در ميان افكار عمومي معلمان كمك موثري نموده است؟
آيا كاركرد مجلس با دولت قابل قياس است؟
آيا شان نظارتي مجلس با كاركرد نظارتي و كنترلي تشكل ها نمي تواند قابل جمع باشد؟
آيا اين دو نافي و ناقض يكديگرند ؟
آيا اين دو نمي توانند در تلفيق با يكديگر (مشاركت با واسطه ويا بلاواسطه) ترس ناشي از انفعال دائمي معلمان را به يك نيروي موثر و با نفوذ در تحولات اجتماعي تبديل كنند؟
اعتقاد من نيز اين است كه پذيرش پست وزارت توسط آقاي درخشش در آن مقطع كاري نادرست و اشتباه بوده است ؛ اما اين را نيز نمي توان فراموش كرد كه وقايع اجتماعي به عنوان مظروف بايد در همان ظرف و با توجه به مو لفه هاي حاكم بر همان شرايط به عنوان وضع موجود تحليل و تفسير شوند تا از بروز اشتباهات مجدد در بازتوليد آن تهديدات جهت ترسيم فضاي مطلوب جلوگيري شود.
ارتقاي آقاي درخشش از مسئوليت باشگاه مهرگان به وزارت فرهنگ شايد نوعي عامل بازدارنده حكومت شاه براي جلوگيري از نفوذ و بسط طبقه معلمان در تحولات جامعه و شايد بي اثر كردن نقش تشكل ها در پي گيري مطالبات ديگرشان بود.البته حكومت شاه با همه استبدادش ؛ قدرشناسي اش را نسبت به زنده نگه داشتن ياد دكتر خانعلي در نامگذاري مدرسه با نام ايشان فراموش نكرد!
شوراي فعالان صنفي- مدني
تعدادي از فعالان تشكل ها در راستاي هم افزايي افكار و تجميع نيروها با توجه به تجربيات قبلي شان تصميم گرفته در قالب شوراي فعالان صنفي – مدني شكل و يا مدلي را براي غلبه بر اين محدوديت ها و نيز تكميل و تلفيق اين دو نظارت جهت پي گيري مطالبات معلمان تعريف كنند.
از نظر ما سيستم و الگوي تعريف شده در صورت مشاركت معلمان مي توانست به عملياتي كردن پروسه " فشاراز پايين و مذاكره همراه با قدرت مانور" كمك شاياني نمايد.
لازم به ذكر است فعالان تشكل هاي معلمان براي اولين بار اين كار را انجام دادند . امري كه ديگر گروه ها و طبقات ديگر به صورت كاناليزه و تئوريزه شده انجام نداده بودند. برگزاري جلسات ؛ تدوين آئين نامه هاي اجرايي ؛ استفاده از ابزار نظرسنجي به عنوان راهنما و نه مصوبه آن گونه كه مورد ادعاست ؛ رايزني با لايه هاي مختلف اجتماعي ؛ اولويت بندي نيازهاي معلمان و تدوين ميثاق نامه و .... كارهايي بود كه اين شورا انجام داد.
گذشته از برخي ايرادات كه به شكل و يا فرمت امور و تعيين مصاديق مربوط است آيا مي توان اصل حركت را تخطئه نموده و زير سوال برد؟
اگر شرايط اجتماعي و سياسي جامعه حوصله مشاركت را از معلمان و مردم سلب كرده است و اين نيز از بخت ناصواب اين شورا بود كه كارش قرين اين فضا گردد ؛ گناه اين شورا چه بوده است كه اين گونه بايد
مورد خدشه و هجمه ناجوانمردانه قرار گيرد؟
كساني كه اين حركت را نادرست انگاشته و مي انگارند چه تئوري و يا حركتي را جايگزين اين مساله دانسته و يا مي دانند و آن را به جامعه معلمان پيشنهاد مي كنند؟
مگر اينكه بپذيريم عده اي عادت كرده اند فقط ديكته ديگران را تصحيح كنند بدون آنكه خود پردازشگري آشنا به موقعيت باشند؟
آيا معلمان به مثابه حاملان و يا واعظان و عالمان ديني هستند كه در راستاي تئوري " جدايي دين از سياست" و به منظور ممانعت از ابزاري شدن يكي از آن دو در جهت مطامع و مقاصد سياسي نمي توانند و يا نبايد حق ورود به عالم سياست را داشته باشند؟
آيا منتقدان و يا مخالفان ورود معلمان و يا فعالان تشكل ها به عرصه سياست و يا اقتصاد ؛ معلمان را موجودات بي دفاع و ساده لوحي مي انگارند كه ممكن است در عالم سياست بازيچه سياست بازان و رندان اجتماعي و اقتصادي قرار گيرند؟
آيا اين افراد با اين سخنان ؛ خود را قائم و يا قيم ديگران تصور نمي كنند؟
در حالي كه بر اساس اساسنامه تشكل ها ؛ سيستم اداره يك تشكل انتخابي و از پايين به بالا توسط معلمان صورت مي گيرد آيا مي توان اين گونه نتيجه گيري كرد كه اين افراد تشكل ها را ملك موروثي خود فرض كرده اند؟!
اگر معلمان به نحوه كار نمايندگان تشكل ها انتقاد دارند مي توانند افراد ديگري را جايگزين آنها نمايند!
از يك سو قاطبه جامعه معلمان نسبت به عضويت در تشكل ها علاقه و رغبتي از خود نشان نمي دهند و از سوي ديگرعده اي دائما فعالان تشكل ها را به سوء استفاده از حيثيت و اعتبار اجتماعي معلمان متهم كرده و مي كنند. اين تناقض را چگونه مي توان پاسخ گفت؟ آيا تشكل هاي معلمان واجد و حاصل رانتي هستند كه ديگران نگران تاراج اين نعمات از خوان پر بهره آن هستند؟!
منتقدان ورود فعالان تشكل ها به عرصه سياست و اجتماع با دستمايه قراردادن شخصيت حقيقي و حقوقي و نوعي لفاظي در مورد استقلال و يا اختلاط اين مباحث ؛ ضمن آنكه فضاي ياس و بدبيني را نسبت به تشكل ها در اذهان مي پرورانند اما خود نيز توان و يا حوصله فعاليت هاي اجتماعي و گروهي را ندارند ضمن آنكه براي فراراز بن بست هاي اجتماعي مانند فضاي كنوني جامعه نيز راه حلي ندارند!
گفته شده است كه " معلمان همان گونه كه در قالب رفتارهاي صنفي اشتراك نظر دارند اما در حوزه رفتارهاي سياسي پراكنده و متشتت عمل مي كنند ".
آيا استنتاج منطقي و نهايي اين گزاره اين فرضيه نخواهد بود كه فعالان تشكل ها مهره ها و يا قهرماناني هستند كه فقط به درد سلاخي و ذبح شدن مي خورند ضمن آنكه با توسل به اين قهرمانان و استفاده از دسترنج آنها مي توان پشتوانه اي براي جامعه بي حركت معلمان در جهت ترساندن حاكميت از عواقب كار خود ساخته و پرداخته نمود؟!
اگر قرار است در قبال هزينه اي مذاكره اي صورت گيرد اين كار بايد توسط چه كساني صورت گيرد؟
دايگان مهربان تر از مادر؟!
اين نكته نيز حايز اهميت است كه عرصه اقتصاد نيز مانند سياست سيال است. آيا مي توان فعالان تشكل ها را به اين عنوان كه براي جامعه معلمان شناخته شده هستند و به واسطه اين شناخت هاله اي از نور بر آنها تنيده شده و آنها فقط مجاز به عبور در مسيرهاي از پيش تعيين شده هستند همچون زاهدان و راهبان از مسايل پيراموني غافل باشند چرا كه هويت حقوقي آنها بر حقيقي شان غلبه يافته است!
البته نوع فعاليت هاي اقتصادي قابل تامل ؛ بحث و بررسي است.
اولين تجربه - اولين شكست
اين يك واقعيت است كه معلمان چه قبل از انقلاب و يا بعد از انقلاب حضور موثر ؛ دائم و سيستماتيكي در عرصه سياست و اجتماع نداشته اند آنان علي رغم تربيت نخبگان و روشنفكران خود همواره دست خالي بوده و معمولا دنباله رو سياست هاي ديگران نيز گشته اند.
فارغ از چرايي اين پديده ؛ بايد گفت كه در شكل گيري اين مساله خود معلمان عامل مهمي را ايفا كرده ا ند.مهمترين دليل جهت اين دنباله روي ؛ فقدان " يك هسته مركزي متفكر آينده نگر جهت پردازش و تصميم گيري امور" بوده است كه نتيجه منطقي آن به "اتحاديه و يا سنديكا " تعبير مي گردد. در جوامع توسعه يافته اين نقش براي معلمان محفوظ است . مهمترين نمونه آن اعتصابات و تظاهرات اخير معلمان فرانسه در اعتراض به سياست هاي محافظه كارانه ساركوزي بود.
اما در كشور ما به جهت اينكه عرصه سياست و يا اقتصاد براي معلمان " ميوه ممنوعه" به شمار مي آيد و بايد حتي به دنبال قيم براي پردازش و اجرايي كردن تئوريهاي آنها باشند اين نقش به درستي تعريف و تبيين نشده است.
دعواي صنف و سياست مدتي است كه دستاويز عده اي قرار گرفته است . به راستي تعريف صنف چيست؟ آيا صنف فقط شامل معيشت و مسكن معلم مي شود يا اينكه نيازهاي بالاتر را نيز شامل مي شود؟
چرا مدعيان نظريه " صنف منهاي سياست " تعريف دقيق خود را از صنف و مسايل صنفي ارائه نمي كنند؟ حد و مرز صنف با سياست كجاست؟
آيا در اين مقوله صنف هدف است و يا سياست غايت است؟
آيا نمي توان از سياست توام با اخلاق به عنوان ابزاري جهت صنف استفاده نمود؟
پي گيري مقاصد صنفي با توسل به ابزار سياست را چه كساني بايد انجام دهند؟ آيا اين وظيفه همان هسته مركزي و يا اتاق فكر نمي تواند باشد؟
به نظر مي رسد برخي معلمان كه پوسته ضخيمي از محافظه كاري براي خود تنيده اند اما حاضر به دادن هزينه براي پيشبرد مقاصد خويش نيستند صنف را بهانه كرده تا از آن به عنوان نمادي براي مخالفت با وضع موجود استفاده كنند؛چرا اين افراد از بيان اين واقعيات سرباز مي زنند؟
از آنجا كه در جامعه ما سخن راندن در باب مسايل اقتصادي و شكمي معمولا هزينه اي ندارد و جزء خط قرمزها محسوب نمي شود و چه بسا با توجه به وضعيت مربوطه سياسي با تشويق و تحسين نيز همراه شود و نگاه هاي ترحم آميز را به سوي خود جلب كند ؛ برخي از جريانات و افراد كه فاقد حس ابراز وجود براي ارائه و پيشبرد نظرات خود هستند تصور مي كنند مي توانند از طريق تحريك و تهييج احساسات عموم نسبت به" فقر و " احساس فقر تاريخي معلمان " جايگاهي ولو اندك در ميان صنف معلمان براي خود دست و پا كنند.البته اين نكته مورد توجه جريانات سياسي فرصت طلب براي موج سواري از مطالبات تمام ناشدني جامعه معلمان در ادوار مختلف بوده است.
آيا نمي توان مفهوم " معلم گچ به دست" را به" معلم قلم به دست" و داراي فكر تغيير داد؟
آيا سيستم و الگوي تعريف شده توسط شوراي فعالان صنفي – مدني جهت پي گيري مقاصد صنفي فارغ از مصاديق مشكل بنيادين داشت؟
آيا اولين تجربه اين شورا را مي توان با احزاب و گروه هاي سياسي كه بعضا از رانت هاي مختلف استفاده مي كنند و تجربه و قدمت چند دهه در اين گونه فعاليت ها دارند مقايسه كرد؟
بگذريم از اينكه در اين دوره از انتخابات طيف اصلاح طلب علي رغم پشتيباني بسياري از افراد صاحب نام و احزاب مطرح فقط توانست يك نفر را آن هم در مرحله دوم راهي مجلس كند!
آيا شرايط و روحيات و جغرافياي سياسي – اجتماعي جامعه و حالت قهر و انفعال مردم موثر نبود؟
در حالي كه جامعه كثير معلمان علي رغم كثرت تعدادشان فاقد يك نشريه اختصاصي براي ارائه ديدگاه هاي خود هستند آيا نمي توان فقدان رسانه و كانال هاي ارتباطي را در تشديد اين تجربه تلخ سهيم دانست؟
از نظر نگارنده وجود تكثر فكري لازمه پويايي هر گروه اجتماعي است.
كانون صنفي معلمان شايد به علت فقدان و يا كمبود تجربه و پاره اي مسايل ديگر در معرض چند صدايي قرار گرفته است.
اما مهمتر و احتمالا خطرناكتر از آن " كساني هستند كه مي خواهند با بزرگ نمايي حس تجزيه طلبي و فروپاشي كه عموما مورد تنفر معلمان و ايرانيان است از آن به عنوان ابزاري جهت اعاده و يا توسعه جايگاه قبلي خود به عنوان " مرجعيت تقليد فكري " استفاده كنند و پيدايي اين مساله و يا معضل را به خلع ناشي از عدم حضور خود در تشكيلات نسبت دهند ".
و البته چنين امري ناشدني است .
معلمان قهرمان نمي خواهند ...
آنها خود قهرمانند !
اگر بخواهند.....
علي پورسليمان





